سه شنبه 19 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 

اخبار داخلی روی خط جوانی زهرمار!

 
 

خراسان , چهارشنبه 13 مرداد 1389

زهرمار!

 
 

مشروبات الکلي را مثل آب خوردن سر مي کشيدم و در پارتي هاي شبانه براي اين که جلوي ديگران کم نياورم و خودي نشان بدهم هرچه دوستانم تعارف مي کردند مصرف مي کردم و سرم را با غرور بالا مي گرفتم، اما ...

مشروبات الکلي را مثل آب خوردن سر مي کشيدم و در پارتي هاي شبانه براي اين که جلوي ديگران کم نياورم و خودي نشان بدهم هرچه دوستانم تعارف مي کردند مصرف مي کردم و سرم را با غرور بالا مي گرفتم، اما در مدت کوتاهي شاخ غرورم شکست و نتيجه کارهاي اشتباهم را با گرفتاري در دام کريستال لعنتي ديدم.بيچاره پدرم وقتي متوجه شد چه بلايي سرم آمده است از ترس آبرويش مرا تحت نظر پزشک متخصص بستري کرد و با هزينه مادي و روحي سنگيني که او متحمل شده بود، توانستم ترک اعتياد کنم. ولي افسوس که يک ماه بعد دوباره وسوسه شدم و خودم را گرفتار کردم.
پدرم خيلي اصرار داشت تا براي درمانم کاري کند، اما تلاش او بي فايده بود، چون اعتماد به نفسم را از دست داده بودم و نمي توانستم تصميم قاطعانه اي براي آينده ام بگيرم.
پسر جوان در دايره اجتماعي کلانتري جهاد مشهد افزود: من آن قدر خانواده ام را آزار دادم که آن ها از دستم عاصي شده بودند و روزي که پدرم متوجه شد طلاهاي مادرم را سرقت کرده ام، مرا از خانه بيرون کرد و آواره کوچه و خيابان شدم.
متاسفانه هيچ يک از دوستان قديمي ام که هميشه شريک پول توجيبي ام بودند، حاضر نشدند حتي يک شب پناهم بدهند و من پس از چند روز با بهانه اي به خانه خاله ام رفتم و حدود ۴۰ هزار تومان وجه نقد از آن جا سرقت کردم.
با اين کار هزينه خريد کريستال زهرماري براي چهار روز جور شد، ولي دوباره استخوان درد عجيبي به سراغم آمد و چون پولي در بساط نداشتم تصميم گرفتم دست به سرقت بزنم.
من در کوچه اي تاريک دو خانم تنها را ديدم و آن ها را تعقيب کردم تا در فرصتي مناسب راه شان را سد کنم اما آن ها به داخل خانه اي رفتند و با روشن شدن چراغ هاي خانه احتمال مي دادم که تنها باشند.
پسرجوان ادامه داد: استخوان درد و سرگيجه عجيبي داشتم و اصلا متوجه نبودم چه کار مي کنم. جلو رفتم و زنگ خانه را به صدا درآوردم و گفتم لطفا به پدرتان بگوييد بيايند کارشان دارم.
در اين لحظه يکي از اين دو خانم جواب داد: اشتباه آمده ايد ما اين جا تنها زندگي مي کنيم.با شنيدن اين حرف پس از آن که مطمئن شدم آن ها تنها هستند خيالم راحت شد و با عجله از ديوار بالا رفتم و به زور واردخانه شدم. مي خواستم با توسل به زور و تهديد طلا و پول هاي دو خانم جوان را سرقت کنم که ناگهان سرم گيج رفت و نقش زمين شدم و آن ها با کمک همسايه ها دستگيرم کردند.من نادم و پشيمان هستم.
اي کاش به حرف پدر و مادرم گوش مي دادم و با امکاناتي که آن ها در اختيارم گذاشته بودند به جاي علافي توي کوچه و خيابان و ولگردي و هوسراني درس مي خواندم و براي خودم کسي مي شدم.

 
 

بازي با سرنوشت فرزند
برخي روزها 17 ساعت درس مي‌خواندم
شکست فضاحت بار!

 
   
 
 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار