سه شنبه 19 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 

اخبار داخلی روی خط جوانی در دايره غفلت

 
 

خراسان , دوشنبه 1 شهريور 1389

در دايره غفلت

 
 

«مادرم چترباز است يعني هميشه به سفر مي رود و کالاهاي قاچاق را براي فروش به مشهد مي آورد اما او چيزهايي مي فروشد که خجالت مي کشم از آن اسم ببرم.

غلامرضا تديني راد- دختر ۱۶ ساله ، بسته کوچکي را از داخل کيف دستي اش بيرون آورد و گفت: اين بسته را نگاه کنيد و روي آن را بخوانيد. واقعا شرم آور نيست؟ من از دست کارهاي مادرم و برخوردهاي تند و سخت گيرانه اش فراري شدم و مي خواستم خودم را گم و گور کنم اما هرچه با خودم کلنجار رفتم ديدم نبايد سرنوشتم را فداي اشتباهات مادرم کنم.
حتي وقتي در خيابان آواره شده بودم نيز روي حرف هاي دوست پسرم که نقشه سوء استفاده را از موقعيت به وجود آمده مي کشيد پشيزي ارزش قائل نشدم و به خانه دوستم پناه بردم.
مينا مانند مادري مهربان يک ماه از من پذيرايي کرد و در اين مدت هر شب بالاي سرم نشست و با چشماني گريان برايم غصه خورد.
ما تصميم گرفتيم با هم به سر کار برويم و مستقل زندگي کنيم اما اين تفکرات مان نيز کودکانه بود چون مرتکب اشتباهي شديم که فکر نمي کرديم انگ دزدي به ما بزنند.»
اين مطالب بخشي از اظهارات دختر نوجواني است که حدود يک ماه قبل از خانه فراري شده است.
ماموران آگاهي کلانتري قاسم آباد مشهد، او و دوستش را به اتهام سرقت و فرار از منزل دستگير کرده اند.
سولماز و مينا در دايره آگاهي کلانتري قاسم آباد از سختي هاي زندگي و مشکلات و بدبختي هاي شان گفتند و سفره دلتنگي هاي شان را باز کردند. اما آن ها از اين که فريب دوست پسرشان را نخورده اند خوشحالند.
به راستي اگر هرکس بداند چگونه رفتار کند و به قول معروف درد خود را خوب بشناسد، مي تواند راه درستي براي درمان درد و حل مشکل پيدا کند. يک ضرب المثل فرانسوي مي گويد: اگر طبيبي،بيماري را ۵ دقيقه معاينه کند ۳ نوع دارو به او مي دهد. اگر ۱۰ دقيقه معاينه کند ۲ نوع دارو و اگر ۱۵ دقيقه معاينه کند يک دارو و اگر معاينه او ۲۰ دقيقه طول بکشد شايد هيچ دارويي به او ندهد.
با اين ضرب المثل مي خواهيم بگوييم ما بايد طبيب روح مان باشيم تا بدانيم براي درمان دردهاي زندگي کدام راه بهتر است.
از نظر روان شناسي تحليلي نيز، امنيت رواني از آن کسي است که روان او، روان تراز آن است که در برابر موانع بيروني خم و ساز و کارهاي دفاعي او، محکم و غني تر از آن است که در برابر ناملايمات روزگار شکسته شود. پس براي يک زندگي آرام ، بايد ترس از ناآرامي را کنار گذاشت و براي ايجاد يک احساس آرامش بايد از آن چه ناراحت و نگران کننده است، آزاد شد.

پول حرام، خانه ما را ويران کرد
دختر ۱۶ ساله گفت: پدرم قاچاقچي مواد مخدر بود و با پول حرام و بادآورده، دکان و دستگاهي راه انداخته بود که بسياري از دوستان و آشنايان حسرت زندگي اش را مي خوردند. اما پول حرام، خانه ما را ويران کرد و تار و پود زندگي مان را به هم ريخت.سولماز افزود: آن چه از دوران کودکي به ياد دارم مشاجرات و درگيري هاي پدر و مادرم است.
مادرم که خيلي به تيپ و قيافه اش مي نازيد زياده خواه بار آمده بود و انتظار داشت هرچه اراده مي کند برايش مهيا شود اما پدرم به خواسته هايش زياد توجه نمي کرد و سرگرم خرج کردن پول حرام در راه عياشي و خوشگذراني بود.
ولي او خيلي زود به آخر خط رسيد چون براي سومين بار با يک محموله هروئين دستگير شد و طناب دار، ماهي جانش را صيد کرد.
با توقيف تمام دارايي پدرم، من و مادرم زندگي جديدي را آغاز کرديم و او در يک کارگاه توليدي مشغول کار شد اما پس از گذشت مدتي، به خاطر مزاحمت هايي که مدير هوسران کارگاه برايش به وجود آورد استعفا داد و به خانه برگشت.
ما چند ماه شرايط بسيار سختي را سپري کرديم تا اين که مادرم به پيشنهاد يکي از دوستانش با مرد جواني که در تهران زندگي مي کند و به خاطر شرايط شغلي اش هرماه، ۳ روز به مشهد مي آيد آشنا شد و آن ها با هم ازدواج کردند.
من با ناپدري ام مشکلي ندارم اما مادرم خيلي دلگير است و هميشه مي گويد شوهرش به تعهداتي که داده عمل نمي کند. او به ناچار مجبور شد براي تامين هزينه هاي زندگي دست به کار خطرناکي بزند و کالاهاي قاچاق و داروهاي نيروزا و محرک غيرمجاز را براي فروش به مشهد بياورد.

من با مادرم اختلاف پيدا کردم
سولماز آهي کشيد و افزود:از ۴ سال قبل با مادرم اختلاف پيدا کردم. او که به قول خودش چوب خورده اشتباهات دوران جواني اش مي باشد در مورد من سخت گيري هاي زيادي داشت تا مبادا به راه خطا بروم و دچار مشکل بشوم. مامان با نگراني عجيبي، نسبت به حرکات و رفتارم حساسيت نشان مي داد و با اين کارها، لج مرا در مي آورد.اختلافات ما از روزي که پا به دبيرستان گذاشتم خيلي جدي شد. متاسفانه تحت تاثير يکي از هم کلاسي هايم که دختر نااهلي بود در برابر مادرم ايستادم و رفتاري نشان مي دادم که برايش عذاب آور باشد.
من چندين بار به خاطر استفاده از وسايل آرايشي از مادرم کتک خوردم ولي هم چنان با او لج بازي مي کردم.
ازطريق اين دوست ناباب با پسر جواني دوست شدم که خودش را فرشته نجاتم معرفي مي کرد و وعده هاي زيادي براي آينده مي داد.
اين را هم بگويم در اين مدت با دختري به نام مينا نيز دوست شدم و ما که از نظر روحي شرايط تقريبا يکساني داريم از نظر عاطفي و روحي به هم وابسته شديم. مينا، دختر فهميده اي است و وقتي متوجه شد با پسر جواني دوست هستم گفت بهتر است موضوع را به مادرت اطلاع بدهي و از دوست پسرت هم بخواهي هرچه زودتر به خواستگاري ات بيايد.
دختر نوجوان با لبخندي تلخ ادامه داد: چشم تان روز بد نبيند. لحظه اي که به مادرم گفتم چند ماه است با پسري جوان دوست هستم. او ناگهان ، مثل رعد و برقي وحشتناک سر و صدا راه انداخت و آبروي مرا جلوي همسايه ها برد.
مامان آن روز با گريه و زاري مي گفت: سرنوشت مرا ببين، کاش روزي که هم سن و سال تو بودم و با پدرت توي خيابان آشنا شدم، خانواده ام حساسيت نشان مي دادند قلم پايم را خرد مي کردند تا به اين همه بدبختي و رنج دچار نمي شدم.
او از آن روز به بعد با شک و ترديدي که داشت برخوردهاي بسيار تحقيرآميزي مي کرد و اجازه نمي داد حتي به تلفن جواب بدهم و مي گفت حق نداري با مينا و هيچ يک از هم کلاسي هايت بعد از تعطيلي مدرسه ارتباط داشته باشي. البته او نمي توانست مرا کنترل کند چون مجبور بود مدام به سفر برود و کالاهاي قاچاق را به مشهد بياورد.
سولماز ادامه داد: هميشه سوالاتي برايم بي جواب مي ماند و آن اين که اگر مادرم اين قدر نگران آينده ام است و از گذشته اش مي نالد چرا دست به فروش داروهاي قاچاق و غيرمجاز مي زند و چرا نسبت به نوع پوشش و رفتار و حرکاتش توجه چنداني ندارد.

از خانه فرار کردم
اختلافات من و مادرم هم چنان ادامه يافت تا اين که از او خواستم برايم گوشي تلفن همراه بخرد. مامان مثل هميشه مخالفت کرد و روي خواسته ام پا گذاشت. من برايش توضيح دادم که به احترام اشک هايش و به خاطر آينده ام، با دوست پسرم قطع ارتباط کرده ام و مي خواهم همان دختري باشم که او مي خواهد اما مادرم به حرف هايم گوش نمي داد و فقط مي گفت: تو دختر بي شرم و بي حيايي هستي و نمي تواني درست زندگي کني.
اين نوع برخورد او نيز برايم گران تمام شد چون با پول هايي که در قلک داشتم و هم چنين کمکي که از دوستم مينا گرفتم يک دستگاه گوشي تلفن همراه و سيم کارت اعتباري خريدم و از اين کارم خيلي خوشحال بودم. اما حدود يک ماه قبل مادرم به طور اتفاقي گوشي تلفن را ديد و سر اين موضوع با هم درگير شديم.
او با تهمت هاي زشت و ناروا به جانم افتاد و تا جايي که مي توانست کتکم زد، سپس مرا داخل اتاقم زنداني کرد. غروب بود و احساس عجيبي داشتم.
ناگهان فکر فرار به سرم زد فوري وسايلم را جمع کردم و پا به فرار گذاشتم. مي خواستم خودم را گم و گور کنم و حتي به پسري که چند ماه قبل با هم رابطه داشتيم زنگ زدم او با خوشحالي گفت: بي خيال باش و بيا با هم چند روزي به شمال برويم و آب و هوايي عوض کنيم اما يک لحظه با خودم فکر کردم و ديدم نبايد کار از اين که هست خراب تر بشود. براي همين هم به سراغ مينا رفتم و او مرا پناه داد.
بيشتر از يک ماه در خانه دوستم بودم و هر شب با مينا درددل مي کردم با هم تصميم گرفتيم با توجه به مشکلات و بدبختي هايي که داريم ترک تحصيل کنيم و به سر کار برويم و مستقل باشيم. اما براي پيدا کردن کار و تامين خرج و مخارج مان نياز به پول پيدا کرديم.
من از دوستم خواستم وقتي مادرم در سفر است به خانه مان برويم و کمي پول برداريم. ما اين کار را کرديم اما نمي دانستيم مرتکب سرقت شده ايم. اما مادرم در برگشت از مسافرت متوجه سرقت ۱۵۰ هزار تومان پول از داخل خانه شد و از من شکايت کرد و الان هم اين جا هستم. دوستم گناهي ندارد و فقط مي خواست کمکم کند.
سولماز در پايان با چشماني اشک بار گفت: اگر پدرم به راه خطا نمي رفت و مادرم کمي برايم احترام قائل مي شد دچار اين همه بدبختي نمي شدم.

اظهارات مينا
دختر ۱۶ ساله ديگري که متهم اين پرونده است گفت: من خوب مي فهمم سولماز چه مي گويد چون خودم نيز زجر کشيده و بدبخت هستم. سال ها قبل، مادرم به من و پدرم خيانت کرد و دنبال هوي و هوس رفت. اين شکست عاطفي براي پدرم که آدم مغروري است خيلي گران تمام شد و او با احساس سرشکستگي که جلوي دوست و آشنا مي کرد دچار افسردگي شديد روحي شد و پس از مدتي نيز به مصرف مواد مخدر روي آورد.
مينا افزود:در اين سال ها من تمام کارهاي خانه را انجام داده ام و صدايم در نيامده است اما وقتي به دختران هم سن و سال خودم که غم و غصه اي ندارند نگاه مي کنم دلم مي گيرد و احساس غربت مي کنم. به جرات مي گويم از وقتي با سولماز آشنا شدم کمي آرام گرفتم و دوست دارم هميشه در کنار هم باشيم. من نسبت به دوستم احساس مسئوليت دارم و براي همين هم لحظه اي که گفت از خانه فرار کرده او را به خانه مان آوردم و اجازه ندادم اخم به ابرويش بيايد.
ما تصميم گرفتيم با هم زندگي مستقلي تشکيل بدهيم اما تنها چند ساعت پس از آن که مقداري پول از خانه مادر سولماز برداشتيم ماموران دستگيرمان کردند. متاسفانه مادر دوستم انگار مي خواهد از ما انتقام بگيرد و در اين جا مدعي شده که مبلغ يک ميليون تومان از خانه اش سرقت شده است.
مينا قطرات زلال اشک را از روي گونه هايش پاک کرد و با صداي بغض گرفته گفت: غرور پدرم در زندگي و خيانت مادرم باعث شد من که تنها فرزندشان بودم از نظرروحي و رواني به شدت آسيب ببينم و اعتراف مي کنم که عقده اي و زودرنج بار آمده ام. من فکر مي کنم در هر خانه اي اگر زن و شوهرها با هم دوست باشند و قدر زندگي شان را بدانند هيچ وقت چنين مشکلاتي به وجود نمي آيد.
هم چنين دختران و پسران جوان هم بايد قدر خودشان را بدانند و مبادا اشتباهات ديگران سرنوشت آن ها را خراب کند و يا خودشان به بيراهه بروند.

 
 

مرد حقه باز!
عقدي که در آسمان بسته نشد
رازهای روابط اجتماعی

 
   
 
 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار