 متين - همچنين اين ضرب المثل مشهور را نيز که شير، جبروت و هيبت دارد و نبايد به شوخي گرفته شود، هم شنيده ايد!
با اين مقدمه قصد داريم در شماره ديگري از بررسي حوادث، ماجراي تکان دهنده و سرنوشت شومي را که از رابطه نامشروع بين زن و مردي متاهل در مشهد رقم خورده است با هم بخوانيم.
در اين ماجرا، جمشيد و پروانه به اعتقادات مذهبي، ارزش ها و تعهدات انساني و قداست و معنويت مقامي بزرگ بي توجهي کردند و اجساد آن ها در حالي کشف شد که راز پنهاني و سر مخفي شان فاش شد و هر کس اين خبر را شنيد با ذکر استغفرا... و با حيرت و تاسف سرش را تکان داد و تاسف خورد.
در واقع اين حادثه تلنگري است بر دل هاي غبار گرفته و چشم هايي که واقعيت هاي زندگي را کدر مي بينند و دنبال هوي و هوس مي روند!
بي رودربايستي بگوييم، در اين دوره و زمانه اگر بخواهي به افرادي که در روابط خود با ديگران حد و حريم ها و مسائل شرعي را رعايت نمي کنند، از رابطه محرم و نامحرم حرف بزني، بي درنگ جواب هاي سربالا خواهند داد، جواب هايي که آن ها را براي گام برداشتن در مسير تباهي کمک مي کند.
آن ها در واقع غافل هستند که آن چه در اسلام ممنوعيت دارد روابط نامشروع و بي ضابطه مي باشد، زيرا چنين روابطي ضربه جبران ناپذيري بر عفت عمومي و زندگي شخصي و ديني انسان مانند آن چه پيش رو داريم، وارد مي کند.در اين جا با ذکر حديثي از مولاي متقيان حضرت علي(ع) که مي فرمايند: « پيش از آن که تمايلات نفساني به تندروي عادت کنند، بر آن ها غالب شويد زيرا اگر تمايلات سرکش در تجاوز و خودسري نيرومند شوند، فرمانرواي تو خواهند شد و تو را به هر سو که بخواهند مي برند، در نتيجه قدرت مقاومت را در برابر آن ها از دست خواهي داد.»
داستاني عبرت آموز را از رابطه اي کثيف با هم مي خوانيم.جشميد اهل يکي از شهرهاي نزديک مشهد بود و چند سال قبل براي کار و کاسبي، دست زن و بچه اش را گرفت و به مشهد آمد.او با ضمانت يکي از آشنايان در فروشگاهي بزرگ مشغول کار شد و خرج و مخارج زندگي اش را با سعي و تلاش شبانه روزي تامين مي کرد.
خانواده اين مرد جوان نيز بين دوستان و آشنايان سر خود را بالا مي گرفتند و با افتخار مي گفتند: پسرمان در مشهد صاحب خانه و زندگي شده است و ...!
جمشيد آرزوهاي زيادي داشت و هميشه با شنيدن اين حرف از همسر باوفاي خود که «خدا را شکر کن و قناعت داشته باش همه کارها درست مي شود»، قوت مي گرفت و به قول معروف پشتش گرم مي شد.
اما افسوس که او سرنوشت خود را در قمار نگاهي شيطاني باخت و دفتر زندگي اش بسته شد تا درس عبرت آموز بزرگي را براي ديگران در دل خود حفظ کند.
نگاه شيطاني، دل مرد جوان را برد
يک روز صبح، جمشيد در محل کار خود نشسته بود که زن و مرد جواني به همراه فرزند خود وارد مغازه شدند.
او طبق روال معمول با خوشرويي جلو رفت و گفت: بفرماييد، امري داريد در خدمت تان هستم.
اما نگاه مرموز و لبخند شيطاني زن جوان دلش را لرزاند و قايق هوش و حواس او را در توفان هوي و هوس غرق کرد.
جمشيد متوجه نبود چه مي گويد و چه کار مي کند. او دقايقي بعد از خروج زوج مسافر، بلافاصله از مدير فروشگاه اجازه گرفت و پشت سرشان به راه افتاد و تا مقابل مهمان پذيري که محل اقامت آ ن ها بود، تعقيبشان کرد.
مرد جوان چند دقيقه اي جلوي مهمان پذير منتظر ماند و پروانه که گويا متوجه شده بود شاگرد فروشگاه دنبالش آمده است به بهانه اي بيرون آمد و شماره تلفنش را خيلي سريع به جمشيد داد و برگشت.
به اين ترتيب بود که اين زن و مرد جوان بدون توجه به تعهداتي که در مقابل فرزندان و همسر خود دارند، تن به رابطه اي شوم و شيطاني دادند و در تماس هاي تلفني که با هم داشتند شيفته و دلباخته يکديگر شدند.
دو روز از اولين ديدار گذشت و جمشيد آرام و قرار نداشت. او در اين مدت زن جوان را از دور زير نظر داشت و هر وقت فرصتي به دست مي آمد گفت وگوي تلفني نيز بين اين دو برقرار مي شد.
يک سال بعد
رابطه کثيف اين زن و مرد جوان با تماس هاي تلفني و رد و بدل شدن پيامک هاي عاشقانه در حالي روز به روز عاطفي و عميق تر شد که زن جوان و شوهرش به شهر خودشان رفته بودند و با دوري مسافت، آن ها نمي توانستند همديگر را از نزديک ببينند.
اين دو اسير شيطان عقل خود را زير پا گذاشته بودند و براي ديدن هم لحظه شماري مي کردند.
يک سال گذشت و در اين مدت همسر جمشيد که متوجه بي قراري شوهرش شده بود چند بار با گوشه و کنايه گفت: ما تازه به نان و نوايي رسيده ايم ناشکري نکن و بيشتر مراقب رفتار و حرکات خودت باش.
اما مرد جوان که دوست نداشت راز دلش فاش شود حرف او را قطع مي کرد و جواب مي داد: انگار با بچه حرف مي زني و من هيچي نمي فهمم!
اي کاش او مي دانست در حالي تمام اقوام و آشنايان از اين رابطه پنهاني مطلع خواهند شد که راه بازگشت و فرصتي براي توبه از اين گناه کبيره برايش نخواهد ماند.
ماجرا از اين قرار است که با فرا رسيدن تعطيلات تابستاني، پروانه از شوهرش خواست براي مسافرت به مشهد بيايند اما همسر او که حسابي گرفتار مشکلات کاري بود و از طرفي نمي دانست چرا شريک زندگي اش روي اين حرف پافشاري دارد، قبول نکرد و گفت: الان حسابي گرفتارم و امسال قصد دارم چند روزي به شمال و شمال غرب کشور برويم و روحيه اي عوض کنيم.
زن جوان با دلتنگي و بي قراري عجيبي که براي ديدن جمشيد داشت، در برابر اين جواب سربالاي شوهرش نقشه شومي به سرش زد.
او با چرب زباني چانه شوهرش را گرم کرد و گفت: حالا که تو کار داري اجازه بده من و خواهرم و دخترمان دو سه روزي به مشهد برويم. چون من نذر دارم و بايد به اين مسافرت بروم.
همسر پروانه مثل هميشه با لبخندي در برابر خواسته همسرش کوتاه آمد و گفت: آماده شويد و فردا صبح راه بيفتيد. او حتي با مدير مهمان پذيري که در مشهد مي شناخت تماس گرفت و براي همسرش اتاق کرايه کرد.
پروانه آن شب خوشحال و سرحال بود. او با جمشيد تماس گرفت و گفت: فردا سرشب مي توانيم همديگر را ببينيم.
زن جوان وسايلش را جمع کرد و صبح روز بعد همراه خواهر و دخترش به راه افتادند.
بهانه اي براي مرگ
ساعت حدود ۸ شب بود که اتوبوس مسافربري به پايانه مسافربري مشهد رسيد. پروانه، خواهرش و فرزندش را به مهمان پذير رساند، اما پيامک هاي عاشقانه، اسب سرکش هوس هاي پليد را در درون او بي قرار کرده بود.
زن جوان پس از خوردن شام به خواهرش گفت: عزيز دلم من بايد به زيارت بروم. تو مراقب بچه باش و استراحت کنيد. قول مي دهم زود برگردم.
پروانه با لبخندي از داخل اتاق بيرون آمد و طبق قرار قبلي جلوي مهمان پذير جمشيد را ديد. آن ها از اين که همديگر را مي ديدند خيلي خوشحال بودند.
مرد جوان نفس عميقي کشيد و گفت: همسرم را به خانه خواهرش برده ام. بهتر است به خانه ما برويم.
جمشيد زن نامحرم را سوار موتورسيکلت خود کرد و او را به خانه اش برد.
تاريکي شب همه جا را فرا گرفته بود تا تمام زشتي ها و پليدي هاي افکار شيطاني را در خود گم کند اما با سپيده دم خورشيد، راز پنهاني اين زن و مرد جوان فاش و مايه حيرت و وحشت ديگران شد.
ساعت ۸ صبح روز بعد، همسر جمشيد که نگران شوهرش شده بود از خانه خواهرش به سمت خانه خود به راه افتاد اما او به محض اين که وارد خانه شد با صحنه اي وحشتناک و تکان دهنده رو به رو شد.
جمشيد و زني غريبه داخل پذيرايي و جلوي آشپزخانه روي زمين افتاده بودند و نفس نمي کشيدند.
زن بيچاره با ديدن اين صحنه جيغ کشيد و از همسايه ها کمک خواست.
آن ها بلافاصله با فوريت هاي پليسي ۱۱۰ تماس گرفتند و دقايقي بعد پليس و تيم اورژانس پزشکي در محل حاضر شدند.
معاينات اوليه پزشکي در محل حادثه حاکي از آن بود که به علت انتشار گاز منوکسيدکربن از آبگرمکن ديواري بدون دودکش که داخل آشپزخانه نصب شده بود، زن و مرد جوان دچار مسموميت شديد و گاز گرفتگي شده اند.
با تاييد مرگ قربانيان اين حادثه، ماموران انتظامي مشهد به دستور بازپرس ويژه قتل اقدامات قانوني لازم را به عمل آوردند و اجساد جمشيد و پروانه در حالي به پزشکي قانوني حمل شد که چشم شاهدان در صحنه به زمين دوخته شده بود و ...!
اين ماجرا حقيقتي تلخ از بازي دو نگاه، هوس بازي و زير پا گذاشتن اعتقادات و ارزش هاست، پس بايد در همه حال به ياد داشته باشيم خداوند قادر و دانا و بيننده پنهان و نهان ناظر اعمال و رفتار و نيات قلبي و دروني ما است. |