غلامرضا تديني راد; در واقع مي توانم بگويم دو بار شکست در زندگي نتيجه ناآگاهي و ندانم کاري پدر و مادرم و حماقتي است که خودم مرتکب شده ام. حالا نمي دانم با آبروي از دست رفته ام چه کنم و چه خاکي بر سرم بريزم؟
تنها اين را فهميده ام که آدم در هيچ شرايطي نبايد احساس پوچي کند و خودش را ببازد و بي ارزش ببيند چون اگر به چنين باور غلطي رسيد مانند من روي خوشبختي را نخواهد ديد و بي شک بايد خودش را براي غرق شدن در درياي بدبختي و مشکلات بعدي آماده کند.
اين مطالب بخشي از اظهارات زن ۲۴ ساله اي است که با تجربه دو شکست در زندگي براي اخذ مشاوره و راهنمايي به دايره اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد پناه آورده است.
آن چه در گفته هاي «سيمين» قابل تامل است و جاي بحث و بررسي دارد نگاه خانواده اش به ازدواج و احساس پوچي و شکست در زندگي است.
در اين افسانه کوتاه که عنوان آن دو کوزه مي باشد آمده است که: مردي هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو سر چوب مي بست، چوب را روي شانه اش مي گذاشت و براي خانه اش آب مي برد. يکي از کوزه ها کهنه تر بود و ترک هاي کوچکي داشت و هر بار که مرد مسير خانه اش را مي پيمود نصف آب کوزه مي ريخت. مرد دو سال تمام همين کار را کرد .کوزه سالم و نو مغرور اما کوزه کهنه شرمنده بود هرچند مي دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه کهنه آن قدر شرمنده بود که يک روز وقتي مرد آماده مي شد تا از چاه آب بکشد تصميم گرفت با او حرف بزند و گفت: از تو معذرت مي خواهم. تمام مدتي که از من استفاده کرده اي، فقط از نصف حجم من سود برده اي. فقط نصف تشنگي کساني را که در خانه ات منتظرند برطرف کرده ام.
مرد خنديد و گفت: وقتي بر مي گرديم با دقت به مسير نگاه کن. موقع برگشت کوزه کهنه متوجه شد که در يک سمت جاده که سمت خودش بود گل ها و گياهان زيبايي روييده اند. مرد گفت: مي بيني که طبيعت در سمت تو چقدر زيباتر است؟ من هميشه مي دانستم که تو ترک داري و تصميم گرفتم از اين موضوع استفاده کنم. براي همين هم اين طرف جاده بذر سبزيجات و گل پخش کردم و تو هميشه و هر روز به آن ها آب مي دادي. با وجود تو به خانه ام گل برده ام و به بچه هايم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتي چه طور مي توانستي اين کار را بکني؟
پس از مطالعه اين داستان کوچک، ماجراي زندگي سيمين را با هم مي خوانيم.
زن جوان در گفت و گو با «مظفري» کارشناس اجتماعي کلانتري امام رضا(ع) مشهد گفت: تازه ديپلم گرفته بودم و خودم را براي کنکور آماده مي کردم که پدر و مادرم بدون آن که نظر و خواسته ام براي شان مهم باشد مرا به عقد پسرخاله ام در آوردند.
من پسرخاله ام را دوست نداشتم و مي دانستم که اهل زندگي نيست اما پدرم مي گفت: دختر جان، من و شوهر خاله ات سال هاست که با هم شريک اقتصادي هستيم و اين ازدواج مي تواند رابطه ما را مستحکم تر کند و هم چنين آينده تو و مجتبي نيز تضمين خواهد شد.
او مي گفت: مدتي صبر کن کم کم و به مرور زمان مهر و علاقه او به دل تو خواهد نشست و زندگي خوبي خواهي داشت.
با اين تفاصيل من و مجتبي پس از گذراندن دوران نامزدي مان که حدود يک سال طول کشيد زندگي مشترک خود را آغاز کرديم.
ازدواج ما که خيلي به مذاق هر دو خانواده شيرين آمده بود باعث شد تا برادرم نيز با خواهرشوهرم(دختر خاله ام) ازدواج کند و به اين ترتيب ما به قول معروف دو قبضه فاميل شديم و پدر و شوهر خاله ام از کرده خود شادمان و خوشحال بودند.
يک سال گذشت و کسادي بازار و برگشت خوردن چک ها سبب شد تا اختلافاتي بين پدرم و شوهر خاله ام به وجود بيايد و در اين اوضاع و احوال، همسر برادرم که شوهرش را اصلا دوست نداشت به او خيانت کرد و با مردي غريبه فراري شد.
با به وجود آمدن اين مشکل،برادرم همسرش را طلاق داد و شوهر من هم که انگار دنبال بهانه اي مي گشت تا همه چيز را به هم بزند به تحريک خاله وشوهر خاله ام گفت: چون برادر تو، خواهرم را طلاق داده پس ما نيز بايد از هم جدا شويم و دنبال زندگي خودمان برويم.
من و شوهرم ۶ ماه قهر بوديم و در اين مدت پدرم و شوهر خاله ام نيز حساب و کتاب هاي خود را صاف کردند و از هم جدا شدند.
زن جوان افزود: در اين شرايط چاره اي نداشتم جز اين که خودم را به دست سرنوشت بسپارم و از پسر خاله ام طلاق بگيرم.
نگراني هاي مادرم مرا رنج مي داد
سيمين افزود: با اين شکست، دست از پا درازتر به خانه پدرم برگشتم و در واقع من و برادرم انگشت نماي فاميل شده بوديم چون خيلي از اقوام که از همان لحظه اول به اين دو ازدواج حسادت مي کردند فرصتي به دست آورده بودند تا آتش اختلافات دو باجناق را شعله ورتر کنند و آن قدر زخم زبان زدند و پشت سرمان صفحه گذاشتند که شوهر خاله ام دار و ندارش را فروخت و همراه خانواده اش به تهران رفت.
من احساس خوبي نسبت به آينده ام نداشتم اما در عين حال ادامه تحصيل دادم و موفق شدم تا مقطع کارشناسي ادامه تحصيل بدهم. بعد از آن که فارغ التحصيل شدم به استخدام يک شرکت درآمدم و خودم را سرگرم کردم. ولي هم چنان احساس پوچي داشتم و از خودم بدم مي آمد.
مادرم نيز با چشماني گريان هر روز جلوي راهم سبز مي شد و مي گفت: تمام جوان هاي فاميل سر و سامان گرفتند و خوش بخت شدند اما دو فرزند ما خيري از جواني و زندگي خود نديدند و سرافکنده و شرمسار شده اند.
دغدغه و دل نگراني مادرم مرا رنج مي داد و براي همين هم تصميم گرفتم اگر موقعيت مناسبي پيدا کردم براي ازدواج اقدام کنم تا خودم و مادرم را از اين شرايط روحي نابه سامان نجات دهم.
پيشنهاد دوستم مرا بدبخت کرد
زن جوان با دستمال کاغذي ، قطرات اشک را از زير چشمانش پاک کرد و افزود: يک روز به طور اتفاقي براي خريد وارد مغازه اي شدم اما باورم نمي شد هم کلاسي قديمي ام را در آن جا ببينم. او و همسرش در آن جا کار مي کردند و به ظاهر از زندگي شان راضي بودند. دوستم وقتي داستان زندگي مرا شنيد خيلي ناراحت شد و در حالي که ابراز همدردي مي کرد پرسيد: چرا ازدواج نمي کني؟ تو هنوز جوان هستي و مي تواني زندگي خوبي داشته باشي!
لبخندي زدم و جواب دادم: در فکرش هستم و اگر موقعيت خوبي پيش بيايد حتما ازدواج خواهم کرد.
در اين لحظه مرجان، دستم را گرفت و با قهقهه اي گفت: دختر، درست آمده اي ، تو بايد عروس خودمان بشوي.با شنيدن اين حرف سرم را پايين انداختم و با اشاره به اين که شوهرش پاگوش ايستاده بود گفتم: در اين باره بعدا صحبت مي کنيم.
او شماره تلفنم را گرفت و صبح روز بعد زنگ زد. مرجان پس از سلام و احوال پرسي گفت: دايي ام مرد خوب و ثروتمندي است و همسرش را در حادثه رانندگي از دست داده است. اگر با او ازدواج کني صاحب زندگي مرفهي خواهي شد و...!
او با اين حرف ها مرا وسوسه کرد تا بدون اطلاع خانواده ام به ديدار دايي اش بروم اما لحظه اي که پا به خانه مجلل دايي مرجان گذاشتم مرد ۶۵ ساله اي به من خوش آمد گفت. اول فکر مي کردم اين مرد، پدربزرگ دوستم است و با لبخندي به داخل اتاق رفتم.
چند دقيقه بعد، مرجان سر صحبت را باز کرد و گفت: به سر و صورت سفيد دايي ام نگاه نکن. او دل جواني دارد و مي تواند تو را خوشبخت کند ضمن اين که الان موي جو گندمي مد روز است و...!
من بلافاصله حرفش را قطع کردم و با تعجب پرسيدم: نفهميدم، قرار است با اين آقا که همسن پدرم است ازدواج کنم؟
مرجان ابرويي بالا انداخت و گفت: زبانت را گاز بگير، چند بار بگويم دايي جان اهل صفا و سفرهاي خارجي است و اگر با او ازدواج کني صاحب ثروت و زندگي مجلل و باشکوهي خواهي شد.
جواب من منفي بود
دايي مرجان پس از خوردن يک ليوان شربت آلبالو گفت: از خواهرزاده ام خواستم فردي را به من معرفي کند که لياقت به دست آوردن اين ثروت و مکنت را داشته باشد. چون فرزندانم مرا رها کرده اند و به خارج از کشور رفته اند و يادشان هم نمي آيد پدري دارند.
نمي خواهم يک پاپاسي هم براي شان ارث بگذارم پس اگر بتوانيم با هم کنار بياييم هر کاري که براي خوشبختي ات لازم باشد انجام مي دهم و تو سفرهاي خارجي زيادي را تجربه خواهي کرد.
در اين لحظه من حرف او را قطع کردم و جواب دادم: شما همسن و سال پدرم هستيد و با حدود ۳۹ سال تفاوت سني، هرکس ما را با هم ببيند فکر مي کند پدر و فرزنديم! ما چه طور مي توانيم با هم کنار بياييم؟
معذرت مي خواهم، جواب من منفي است و اگر اجازه بدهيد از حضورتان مرخص مي شوم.
سيمين افزود: پس از گفتن اين جمله با عجله بلند شدم، از مرجان خداحافظي کردم و به خانه برگشتم.
غروب دلگيري بود و من داخل اتاقم مشغول تماشاي برنامه تلويزيون بودم که ناگهان متوجه جر و بحث پدر و مادرم شدم.
مادرم با گريه از پدرم گلايه مي کرد و مي گفت: تو اين بلا را به سر دختر و پسرمان آورده اي و خجالت مي کشم جلوي دوست و آشنا سرم را بالا بگيرم و بگويم دو فرزندم طلاق گرفته اند!
پدرم با عصبانيت به مادرم گفت: حالا چه خاکي بر سرم بريزم؟ اگر مي دانستم فرزند اين قدر مسئوليت و گرفتاري دارد هيچ وقت بچه دار نمي شدم و...! با شنيدن اين جملات، حالم گرفته شد.
ناخودآگاه گوشي را برداشتم و به مرجان زنگ زدم.
دوستم وقتي شنيد که دوباره مي خواهم دايي او را ببينم خوشحال شد و براي فرداي آن روز قرار ملاقات گذاشت.من روز بعد به خانه دايي دوستم رفتم و گفتم اگر به شرايطي که برايم تعريف کرديد عمل کنيد به اين ازدواج رضايت مي دهم.
ازدواج موقت با مرد ۶۵ ساله
زن جوان افزود: دايي دوستم با لبخندي که بر چهره داشت گفت: از آن جا که مي خواهم ثروت هنگفتي را براي همسر آينده ام به ارث بگذارم تنها يک شرط دارم، آن هم اين که مدت دو ماه با هم ازدواج موقت کنيم و اگر اخلاق و رفتار يکديگر را پسند کرديم که البته به طور يقين همين طور خواهد بود و مشکلي پيش نخواهد آمد عقدمان را دائم ثبت خواهيم کرد. او با اين بهانه مرا خام کرد و ما به طور موقت با هم ازدواج کرديم.
دو ماه بعد
با اين که هيچ مشکلي نداشتيم پس از گذشت دو ماه شوهرم گفت: ما به درد هم نمي خوريم و تو فقط به خاطر به چنگ آوردن ثروتم پا پيش گذاشته اي. من با ناراحتي پرسيدم: پس شما به چه منظوري مرا انتخاب کرديد؟ او لبخندي زد و حرف بسيار رکيکي که هدف شيطاني اش را بازگو مي کرد به زبان آورد. حتي او با وقاحت و بي شرمي گفت چند زن جوان ديگر را نيز تا به حال فريب داده است و اگر در اين باره به کسي چيزي بگويم آبرويم را خواهد برد.
من تازه فهميدم که چه کلاه بزرگي سرم رفته و اين مرد هوس باز مرا به راحتي طعمه هوس هاي شيطاني و شوم خودش کرده است.
با چشماني گريان به خانه رفتم و موضوع را به پدرم اطلاع دادم. او هم، عمويم را در جريان گذاشت و آن ها به سراغ دايي مرجان رفتند و بين آن ها نزاع شديدي به وجود آمد.
با به وجود آمدن اين مشکل، پاي ما به کلانتري باز شد و تمام اقوام و آشنايان فهميدند که من مدتي زن موقت پيرمرد ۶۵ ساله اي بوده ام و... زن جوان با صدايي بغض گرفته افزود: ازدواج برايم يک کابوس ترسناک است ولي ديگر نمي خواهم خودم را دست کم بگيرم. حالا مي فهمم آدم بايد از هر شکست در زندگي پلکاني براي ساختن آينده و جبران اشتباهات خود بسازد.اميدوارم بتوانم آگاهانه، تصميمات درستي براي ادامه زندگي ام بگيرم. اما من از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم به خاطر تامين منافع اقتصادي يا رسيدن به خواسته هاي خود ، سرنوشت فرزندان شان را به بازي نگيرند و هم چنين از کساني که مثل خودم دچار مشکل شده اند نيز مي خواهم به جاي حرص خوردن و احساس دلتنگي و نگراني، با توکل به خداي بزرگ ، به فکر ساختن آينده خود باشند و عزت نفس خود را در هيچ شرايطي از دست ندهند تا آدم هاي گرگ صفتي مثل دايي مرجان، فرصتي براي رسيدن به نيت هاي پليد و شيطاني خود پيدا نکنند. |