اوج بدبختي
خراسان , شنبه 13 شهريور 1389 - ساعت 19:31

در کنار خيابان مشغول گدايي بودم که جلو آمد و سلام کرد. او به من خيره شده بود و لبخند مي زد. با تعجب پرسيدم: کار داري، چرا اين طوري نگاه مي کني؟ پسر غريبه سرش را تکان داد و گفت: چند روز است تو را زير نظر گرفته ام حس مي کنم خيلي دوستت دارم، زن من مي شوي؟!

 

عروس ۱۵ ساله در دايره اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد افزود: يونس دست بردار نبود و حتي گاري دستي اش را که وسيله کارش بود و با آن نان خشک و ضايعات جمع مي کرد، به دوستش سپرد و تا نزديک غروب در کنارم ماند و با هم درباره آينده حرف مي زديم.
روز بعد او و مادرش مرا در حالي که همراه پدرم مشغول گدايي بوديم در کنار خيابان خواستگاري کردند و پدرم با خوشحالي جواب بله را گفت و همان شب نيز من و يونس با هم نامزد شديم.
البته قبل از مراسم عقد به مادرشوهرم گفتم که يکي از دوستان پدرم دو سال قبل مرا مورد سوءاستفاده قرار داده است.
او با شنيدن اين حرف کمي دلگير شد اما نامزدم که هم سن و سال خودم است اصرار کرد که اين موضوع را نشنيده بگيرند و به اين ترتيب بود که من از کارتن خوابي نجات يافتم و به خانه مادرشوهرم که تنها يک اتاق دارد رفتم و با سه برادر و دو خواهر او زندگي جديد خود را آغاز کردم اما افسوس که پدرم اجازه نمي دهد آب خوش از گلويم پايين برود و هر روز برايمان ايجاد مزاحمت مي کند.
فهيمه اشک هايش را پاک کرد و افزود: هرچه بدبختي به سرمان آمده است نتيجه ندانم کاري هاي پدرم است. او چند سال قبل به دام موادمخدر افتاد و مادرم را نيز به اين مواد لعنتي گرفتار کرد.
متاسفانه مادرم پس از مدتي به دليل تزريق موادمخدر جان خودش را از دست داد و پدرم که با اين مصيبت خودش را شکست خورده مي ديد کارش را رها کرد و در کمتر از ۱۰ سال تمام دار و ندارمان را فروخت و دود کرد و به هوا داد.متاسفانه او مرا براي خريد موادمخدر به منزل يکي از دوستانش مي فرستاد و دو سال قبل يک روز که به آن خانه لعنتي پا گذاشتم آن مرد حيوان صفت با توسل به زور و تهديد از من سوءاستفاده کرد و برايم مشکل به وجود آورد.
از آن موقع به گدايي مشغول شدم و حالا که از کارتن خوابي نجات پيدا کرده ام و سرپناهي دارم او نمي گذارد زندگي کنم. متاسفانه هر روز جلوي خانه پدرشوهرم مي آيد و با ايجاد مزاحمت، مقداري پول مي گيرد و دنبال کارش مي رود.
شرم دارم که بگويم او چند روز پيش اصرار داشت با هم جايي برويم. من همراه او رفتم تا ببينم چه کار دارد. پدرم مرا به خانه يکي از دوستانش برد و وقتي متوجه شدم او من را در قبال تحويل مقداري موادمخدر و براي مقاصد غيراخلاقي به آن جا کشانده است، اشکم درآمد و فرار کردم.
نمي دانم چه خاکي بر سرم بريزم و چگونه از شر او رها شوم. شايد باور نکنيد تنها يادگار مادرم را که باارزش ترين چيزي بود که داشتم به پدرم دادم تا دست از اين کارهايش بردارد اما فايده اي ندارد.
فهيمه در پايان با صدايي بغض گرفته گفت: از تمام پدران و مادران خواهش مي کنم دنبال موادمخدر و اعتياد نروند چون هستي آدم را مي سوزاند و خاکستر مي کند.درخور يادآوري است با تلاش کارشناس اجتماعي کلانتري شهيد نواب صفوي مشهد اقدامات قانوني لازم در اين باره به عمل آمده است.




روزنامهء هموطن سلام http://www.hamvatansalam.com
آدرس خبر : http://www.hamvatansalam.com/news155625.html