هموطن آنلاین _ غلامرضا تديني راد _ برخورد خوب و محترمانه اي داشت و همراه دخترش به يک کافي نت آمده بود. او در صحبت هايش گفت تجربه يک طلاق بسيار تلخ را در زندگي اش دارد و در اين شهر کس و کاري ندارد. ما چند دقيقه اي با هم صحبت کرديم و قول دادم در تهيه يک تحقيق دانشگاهي به دخترش کمک کنم.
جوان ۲۲ ساله در دايره اجتماعي کلانتري ۱۸ مشهد افزود: اصلا تصور نمي کردم آشنايي من با اين خانم ۳۵ ساله به يک رابطه عاطفي ختم شود. راستش را بخواهيد من که از دوران کودکي از سايه پرمهر پدر و مادر مغرور خودم محروم بودم و هميشه از خودم سوال مي کردم چرا بايد والدينم از هم طلاق بگيرند دلباخته محبت هاي «ليلا» شدم و ارتباطم را با اين خانم و دخترش ادامه دادم.چند هفته گذشت و در اين مدت ليلاخانم هر کاري که داشت زنگ مي زد و من هم بدون معطلي به کمکش مي رفتم. کم کم احساس کردم به دخترش علاقه مند شده ام اما او يک روز بدون مقدمه گفت: با من ازدواج مي کني؟ با شنيدن اين حرف داشتم شاخ درمي آوردم. متاسفانه به جاي آن که در پاسخ به اين سوال خيلي قاطعانه «نه» بگويم جواب دادم: پول ندارم و بيکار هستم.«ليلا» با شنيدن اين حرف قهقهه اي زد و گفت: پول، شغل و زندگي ات با من، بهتر است تو فقط به عشق و علاقه اي که بين ما وجود دارد فکر کني و...!متاسفانه در برابر اظهارات اين زن سکوت کردم و از فرداي آن روز پول توجيبي ام را نيز از او مي گرفتم.
پسر جوان افزود: با گذشت حدود ۶ ماه از اين ماجرا تصميم گرفتم موضوع را به دايي ام اطلاع بدهم. دايي حسن که بعد از طلاق پدر و مادرم تنها حامي ام است و در خانه او بزرگ شده ام از اين بابت خيلي ناراحت شد و گفت: اولا چنين ازدواجي با اين همه تفاوت سني به صلاح تو نيست و از اين مسئله مهم تر اين که چرا با اين خانم رابطه مخفيانه برقرار کرده اي؟ نمي دانستم چه پاسخي بدهم و با شرمندگي عذرخواهي کردم و تعهد دادم که به اين رابطه خاتمه بدهم. اما ليلا خانم دست بردار نبود و هر روز زنگ مي زد و مزاحمم مي شد. پسر جوان افزود: در آخرين ديداري که داشتيم با خودروي دايي حسن سر قرار رفتم و از همديگر خداحافظي کرديم ولي پس از گذشت چند ساعت، پليس خودرو دايي ام را توقيف کرد و در بازرسي از خودرو مقداري طلا که داخل پلاستيکي زير صندلي قرار داشت کشف شد.
ماموران دستگيرم کردند و من در اين جا متوجه شدم ليلا با اين ادعا که به بهانه رابطه نامشروع به خانه اش رفته ام و طلاهايش را سرقت کرده ام آبرو و حيثيتم را به بازي گرفته است. حالا ديگر حتي دايي ام نيز مي گويد حاضر نيست مرا ببيند . |