هموطن آنلاین_ ناصر صبوري _ باور بفرماييد، فيلم نيست و در پرده سينماها به نمايش درنخواهد آمد، چنان حرفهاي و كاربلد هستند كه انگاري سالها آموزش ديدهاند و به طرفهالعيني ميتوانند شما را مجاب كنند تا عليرغم ميل باطني دست در جيب كرده و اسكناس و يا سكهاي در كف دستشان قرار دهيد.
جام جم ; از اقبال بد، چند بار او را ديدهام، حال نميدانم او بدشانس بوده كه چندين بار در مسير من قرار گرفته و يا اين كه من بدشانس بودهام كه مدام اين فرد شياد را ببينم.
بار اول كه او را ديدم، حوالي ميدان انقلاب بود، عصاي سفيدي در دست گرفته بود و در لابهلاي خودروهايي كه كلافه ترافيك بودند با صداي بلند گدايي ميكرد و گاهي نيز با برداشتن عينك دودي با چنان تبحري سياهي چشمانش را زير پلكهاي بالايياش پنهان مي كرد كه گويي كور مادرزاده بوده است!
يك روز اتفاقي او را در تاكسي ديدم كه با چشماني بيناتر از چشم من و شما با راننده حرف ميزد چند ساعت بعد او را ديدم كه خود را به كوري زده بود و با التماس از مردم درخواست كمك ميكرد.
آن روز تنها به او خنديدم...
بار دوم او را همراه سه نفر ديگر ديدم كه مقابل اورژانس يكي از بيمارستانها پيراهن سياه به تن كرده بود و بدون آن كه نسبتي با بيمار فوت شده داشته باشد، چنان نقش بازي ميكرد كه گويي از نزديكان مرده نگونبخت است.
يكي از نگهبانهاي بيمارستان كه متوجه حس كنجكاوي من شده بود گفت: اين آقا و دوستانش معروف به مرده خوار هستند.
مرد نگهبان كه مرا گيج و مبهوت ميبيند ادامه ميدهد آنها پس از اطلاع از مرگ بيماران، همراه بستگان بيمار به گورستان رفته و پس از صرف ناهار دست آخر نيز با هزار و يك حيله و ترفند صاحب عزا را سركيسه ميكنند و روز بعد اين دوره تسلسل تكرار ميشود. چندي بعد هم متوجه شدم، مسوولان حراست و پليس مستقر در بيمارستان آنها را دستگير و تحويل مراجع قضايي داده بودند.
مرحله سوم ديدار با مرد شياد زماني بود كه پدر يكي از دوستان به رحمت خدا رفته بود و ما نيز به حكم وظيفه عازم گورستان شديم تا در مراسم كفن و دفن حضور پيدا كنيم.
پس از تحويل جسد به صاحبان مرده و نماز، بستگان رفيق ديرينه، تابوت را روي دوش قرار داده بودند كه بار ديگر او را ديدم. باور كنيد چنان گريه ميكرد كه بياختيار ياد فيلم معروف «اليور تويست» افتادم كه وظيفهاش گريه براي مردگاني بود كه آنها را نميشناخت.
مردي شياد پشت سر جنازه بيمحابا اشك ميريخت و زماني كه بستگان متوفي قصد قرار دادن مرده درون گور را داشتند او به سر و رويش ميكوفت و ميخواست خود را داخل قبر بيندازد كه چند نفر مانع شدند(!) همه از خود ميپرسيدند، اين فرد چه نسبتي با مرده دارد هيچكس پاسخ اين پرسش را نميدانست و شايد تنها كسي كه ميدانست او كيست من بودم.
پس از پايان مراسم، به يكباره مرد شياد ناپديد شد.
روز سوم وقتي وارد مجلس ترحيم پدر دوستم شدم، او مرا به گوشهاي كشيد و گفت: روز مراسم تدفين يك جيببر حسابي از خجالت مهمانها درآمده و محتويات جيب آنها را سرقت كرده و من ماندهام و دنيايي از شرمندگي و...
به فاصله يك ماه بعد روزي كه براي تهيه گزارش به پليس آگاهي رفته بودم، در شعبه رسيدگي به سرقت، بار ديگر او را ديدم. همان مردم شياد را مي گويم. او در اتوبوس و هنگام جيببري دستگير شده بود، نگاهش كردم، او مدام ميگفت كه كور هستم و كور هم دزدي نميكند!
مرد شياد بار ديگر سياهي چشمانش را زير پلكهايش مخفي كرده بود... عجيب مرده خواري بود اين شياد همه فن حريف! |