هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد _ جر و بحث هاي تکراري پدر و مادرم، جو خانه را متشنج کرده بود. آن ها هر روز به خاطر حرف هاي تکراري و گلايه هاي هميشگي از اطرافيان، سر همديگر داد مي کشيدند و هيچ کدام رعايت حال من و برادر کوچولويم را نمي کردند.
«نفيسه» در دايره اجتماعي کلانتري سناباد مشهد افزود: با توجه به کمبود محبت و خلاء عاطفي که داشتم در سن ۱۴ سالگي فريب چرب زباني هاي پسر جواني را خوردم که براي تعمير يک وسيله برقي به خانه ما آمده بود و با اين پسر رابطه تلفني برقرار کردم. اما پدرم خيلي زود متوجه شد و آن چنان کتکم زد که استخوان دستم شکست. با آن که رفتار پدرم خيلي سختگيرانه و وحشتناک بود ولي نتيجه اي در بر نداشت چون از او و مادرم که به شدت مرا زير ذره بين قرار داده بودند کينه به دل گرفتم و به باوري نادرست در صدد انتقام از آن ها برآمدم. اگر چه با اين کار اشتباه، آينده خودم را تباه کردم.
عروس جوان افزود: من که از شک و ترديد و برخوردهاي پدر و مادرم عذاب مي کشيدم با چند پسر جوان ارتباط مخفيانه برقرار کردم. البته هر بار پدر يا مادرم متوجه مي شدند و موضوع لو مي رفت. والدينم که معتقد بودند بچه اي ناخلف هستم و از نظر ژنتيکي مشکل دارم به اولين خواستگار بخت برگشته اي که برايم آمد جواب بله گفتند و وقتي از آن ها پرسيدم چرا نظر و خواسته ام را جويا نشدند پدرم کمربند چرمي اش را به دست گرفت و گفت: نظر تو روي اين کمربند نشسته است و اگر يک کلمه حرف بزني آن چنان تو را ادب مي کنم که تا آخر عمر لال بشوي و ديگر نتواني چلچل زباني کني.من شبي که جلسه خواستگاري ام برگزار شد با پسري جوان که از مدتي قبل با او در ارتباط بودم از طريق پيامک درد دل کردم و اين پسر ادعا کرد کمکم خواهد کرد.ارتباط من و اين پسر جوان همچنان ادامه يافت و مي خواستم به پيشنهاد او قبل از برگزاري مراسم عقد کنان از خانه فرار کنم.
اما پدر و مادرم دو چشم قرض کرده بودند و حرکات و رفتارم را با دقت زير نظر داشتند.براي همين هم نتوانستم اقدامي انجام بدهم و بعد از آن که مراسم عقد کنان برگزار شد پدرم نفس عميقي کشيد و براي اولين بار لبخندي زد و دستم را در دست نامزدم گذاشت و گفت: ديگر خيالم راحت شد.اما من همان شب شناسنامه ام را برداشتم و به همراه پسر جوان از شهرستان خودمان به مشهد فرار کرديم. ما ۳ روز در خانه يکي از دوستان پسر جوان مخفي بوديم و در اين مدت فهميدم اين پسر به کراک اعتياد دارد. او مي خواست مرا هم معتاد کند که قبول نکردم و امروز که به بهانه قدم زدن بيرون رفته بوديم با ديدن خودروي گشت پليس از مأموران کمک خواستم و دستگير شديم.مي دانم اشتباه کرده ام و خيلي پشيمان هستم. اي کاش به حرف هاي پدر و مادرم گوش مي دادم و اي کاش آن ها هم به همديگر عشق مي ورزيدند و با من هم بيشتر دوست بودند تا اين همه بدبيني و مشکلات به وجود نمي آمد. |