هموطن آنلاین _ برخورد خوب و محترمانه اي داشت و همراه دخترش به يک کافي نت آمده بود. او در صحبت هايش گفت تجربه يک طلاق بسيار تلخ را در زندگي اش دارد و در اين شهر کس و کاري ندارد.
هموطن آنلاین_ متاسفانه با اين که جواني سر به راه به خواستگاري ام آمده بود، به خاطر خانواده ام قبول کردم با مردي ۵۹ ساله ازدواج کنم. مي خواستم با اين از خودگذشتگي، دست خانواده ام را بگيرم و تصميم داشتم در اولين اقدام براي پدرم يک دست کت و شلوار آبرومند و براي مادرم يک چادر نو و شيک بخرم. اما...
هموطن آنلاین_ بيشتر وقت ها مي نويسيد که پسرها براي رسيدن به اميال و خواسته هاي خود دختران را فريب مي دهند اما داستان زندگي پسر من برعکس اين ماجراهاست چون او فريب حرف هاي احساسي و هيجاني دختري را خورده که حاضر است برايش تمام زندگي خود را نابود کند و الان به مرحله اي رسيده است که مي ترسم کاري دست خودش بدهد.
هموطن آنلاین – فقط خدا مي داند در اين مدت به من و بچه هايم چه گذشته است و من از نجواي مظلومانه ۲ دخترم که نيمه هاي شب بابا را صدا مي زنند چه حالي مي شوم...
هموطن آنلاین_ معني کلمه «خيانت» را نمي فهميدم اما با آن که کودکي ۴ ساله بودم آن قدر اطرافيان اين کلمه را تکرار کردند و مادرم را مورد لعن و نفرين قرار دادند که من هم حساس شدم و دوست داشتم بدانم چرا پدرم با گريه و اندوه از خيانت مادرم به زندگي مان مي نالد.
هموطن آنلاین_ خيلي ناراحت هستم و از بابا انتظار داشتم زودتر اين خبر را که قرار است نامادري ام تا چند روز ديگر يک ني ني کوچولو به دنيا بياورد به من مي داد...
هموطن آنلاین_ فکر مي کردم آشنايي من با حامد که براي انجام کاري به محل کارم آمده بود يک اتفاق عالي در زندگي ام بود، اما حالا مي فهمم عجب اشتباه بزرگي کرده ام.
هموطن آنلاین_ مي خواستم مشکل همسر برادرم را رفع کنم براي خودم مشکل درست کردم و به لجنزار فساد و اعتياد افتادم. هنوز هم باور نمي کنم به اين راحتي تن به چنين کارهاي زشتي داده باشم.
هموطن آنلاین_ پدر و مادرم اصرار داشتند که با دختر يکي از اقوام ازدواج کنم. آن ها اين قدر عجله داشتند که اجازه ندادند با اين دختر خانم و خانواده اش دو کلمه حرف بزنم...
هموطن آنلاین_ داخل اتوبوس نشسته بودم که مردي غريبه سلام کرد و گفت: ببخشيد امکان دارد با گوشي همراه خود به شماره ام زنگ بزنيد تا ببينم گوشي تلفنم درست شده است يا نه؟ من خواسته اش را قبول کردم و...
هموطن آنلاین_ زن جوان در دايره اجتماعي کلانتري سيدي مشهد گفت: دو سال قبل شوهرم پيشنهاد داد زمينه ازدواج خواهر کوچکم را با برادرش فراهم کنيم و هر دوي ما خوشحال از اين موضوع، آستين هايمان را بالا زديم و پس از مذاکره دو خانواده، جلسه خواستگاري، خيلي خودماني برگزار شد و برادرشوهرم و خواهرم با هم ازدواج کردند.
هموطن آنلاین_ نااميد شده بودم و مادرم مي گفت چون سايه پدر بالاي سرت نيست و ازنظر مالي مشکل داريم نمي توانم تو را به دانشگاه بفرستم. من با چشماني گريان به خانه عمويم که وضع مالي بسيار خوبي دارد رفتم و از او خواستم مبلغي به عنوان قرض در اختيارم بگذارد.