پنجشنبه 21 خرداد 1405

 
 
     
 
     
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
آگهي درهموطن 
اخبار در موبايل 
آرشيو روزنامه 
تماس با ما 

اخبار داخلی روی خط جوانی باتلاق فساد!

 
 

خراسان , جمعه 26 خرداد 1391

باتلاق فساد!

 
 

پدرخوانده ام که در منجلاب اعتياد و فساد غوطه ور شده بود وضعيت اسف باري داشت و به هر حال سوختم و ساختم و صدايم در نيامد...

هموطن آنلاین_ غلامرضا تديني راد_ «دوست ندارم درباره گذشته ام حرفي بزنم. اصلا شما چه مي خواهيد بدانيد؟ اين که چرا دختري ۱۸ ساله همراه مردي ۶۷ ساله در يک لانه فساد دستگير شده يا اين که چرا سرنوشت من فلک زده به اينجا کشيده شده است؟»
دختر جوان در دايره اجتماعي کلانتري کوي پليس مشهد گفت: ۲۰ روزه بودم که پدر و مادرم مرا مقابل خانه اي رها کردند و به دنبال زندگي خودشان رفتند. پس از آن خانواده اي که بچه دار نمي شدند سرپرستي ام را برعهده گرفتند.
«مريلا» در اين لحظه چند ثانيه مکث کرد و با لحن اندوهگيني افزود: دوران کودکي موفقيت آميزي را پشت سر گذاشتم و دانش آموز ممتاز شدم. اما افسوس که در سن ۱۳ سالگي مادرخوانده ام به علت بيماري فوت کرد و از آن به بعد اخلاق و رفتار پدرخوانده ام عوض شد. او که مردي عياش و خوش گذران است، هر روز زنان فاسد خياباني را همراه خود به خانه مي آورد و با همديگر سر بساط موادمخدر مي نشستند. تحمل اين وضعيت برايم خيلي سخت بود و براي همين هم قهر کردم و به خانه خواهر پدرخوانده ام رفتم.
«مريلا» اشک هايش را پاک کرد و گفت: من که هيچ اميدي به آينده نداشتم به پسر جواني علاقه مند شدم که واقعا دوستم داشت. البته او موضوع را به عمه ام اطلاع داد و مي خواست همه چيز خيلي منطقي و با نظر بزرگ ترها پيش برود. اما پدر ومادرش فقط به اين بهانه که من دختري سرراهي هستم اجازه ندادند با هم ازدواج کنيم. در اين شرايط به آن آقاپسر گفتم بهتر است براي هميشه همديگر را فراموش کنيم و او هم با دختري ازدواج کند که در شأن خانواده اش باشد. دو سال از اين ماجرا گذشت و عمه ام نيز که تنها تکيه گاه و حامي ام بود فوت کرد. بعد از اين اتفاق چون جايي نداشتم به خانه خودمان برگشتم.
پدرخوانده ام که در منجلاب اعتياد و فساد غوطه ور شده بود وضعيت اسف باري داشت و به هر حال سوختم و ساختم و صدايم در نيامد. اما از روزي که فهميدم او مي خواهد مرا به مردي ۵۰ ساله بفروشد، در برابرش ايستادم و از خانه فرار کردم. آواره و سرگردان به سراغ يکي از دوستان قديمي پدرخوانده ام که از کودکي به او عمو مي گفتم، رفتم.
اين مرد ۶۷ ساله مرا در مغازه اش استخدام کرد و شب ها نيز در خانه خود پناهم داد. ولي او پس از گذشت مدتي با حيله و نيرنگ مرا به کارهاي غيراخلاقي کشاند و خانه اش را به لانه فساد تبديل کرد. دختر جوان با گفتن اين جملات، دستانش را دور سرش حلقه کرد و گفت: من نمي دانم چرا سرنوشتم به اينجا کشيده شد.

 
 
   
 
 
     
   
     
     
    ::  تماس با ما  ::  درباره ما  ::  sitemap  ::  آگهي درهموطن  ::
کليهء حقوق متعلق است به روزنامهء هموطن سلام. ۱۳۹۳ - ۱۳۸۳
طراحی و اجرای سايت : شرکت به نگار