 هموطن آنلاین _ غلامرضا تديني راد _ دخترک همراه پدر خود به کلانتري آمده بود اما اضطراب و گريه هاي بي امانش باعث شد تا کارشناس مشاوره کلانتري ۴۲ مشهد او را به اتاق کار خود دعوت کند. پدر دختر ۱۱ساله مي گفت چون همسرم امروز با موتورسيکلت تصادف کرده و اين بچه شاهد صحنه بوده دچار چنين ترس و وحشتي شده است اما دخترک در گفت و گو با کارشناس اجتماعي پليس واقعيت ديگري را مطرح کرد.
اکرم گفت: تقصير من نبود هر موقع که مامان و يا خاله ام زنگ مي زدند از بابا و نامادري ام خيلي بد مي گفتند و با حرف هايشان مرا مي ترساندند. نمي دانستم چه کسي راست مي گويد و چون مامانم را از همه دنيا بيشتر دوست داشتم با نامادري ام لج بازي مي کردم اما حالا مي فهمم که مامان واقعي ام چه کسي است.قطرات زلال اشک کوير گونه هاي تشنه دخترک ۱۱ساله را سيراب کرد.
او با زباني کودکانه افزود: ۲سال قبل پدرم متوجه شد که مامانم با مردي غريبه تلفني صحبت مي کند بابا که خيلي از اين موضوع ناراحت شده بود مامانم را طلاق داد و پس از مدتي دوباره ازدواج کرد.
نامادري ام از روزي که به خانه ما آمد هميشه مي گفت خيلي مرا دوست دارد اما مامانم و خاله ام هر روز زنگ مي زدند و مي گفتند مراقب نامادري ات باش چون او مي خواهد تو را از چشم پدرت بيندازد و ... من يک بار تحت تاثير اين حرف ها، طلاهاي نامادري ام را برداشتم و به خاله ام دادم. چند بار هم داداش کوچولويم را که تازه به دنيا آمده اذيت کردم و فقط دنبال فرصتي مي گشتم تا نامادري ام را عذاب بدهم. ولي زهرا خانم هيچ وقت درباره اين کارهايم به بابا چيزي نگفت و حتي جلوي ديگران از من تعريف مي کرد.
دخترک با چشماني اشک بار افزود: امروز با زهرا خانم بيرون آمده بوديم تا برايم لباس گرم بخرد او مي خواست دستم را بگيرد که ناگهان دستم را کشيدم و به آن طرف خيابان دويدم.در اين لحظه زهرا خانم جيغ کشيد و دنبالم آمد اما يک موتورسيکلت او را زيرگرفت و پايش شکست.راننده موتور با کمک چند نفر بلافاصله او را به بيمارستان رساندند و زهرا خانم که زخمي هم شده بستري شد اما او درباره اين که چه طور و چرا تصادف کرده چيزي به پدرم نگفت.من فهميدم اشتباه کرده ام و به بيمارستان رفتم تا از او معذرت خواهي کنم.
زهرا خانم صورتم را بوسيد و گفت: عزيزم يک مادر هيچ وقت از دخترش دلگير و ناراحت نمي شود و تو و داداش کوچولويت همه دنياي من هستيد. مراقب او باش تا من به خانه برگردم.
دخترک درحالي که گريه مي کرد افزود: حالا مي فهمم مامان واقعي ام چه کسي است و از ظهر تا الان براي سلامتي اش صلوات مي فرستم و نذر کرده ام که زهرا خانم زودتر خوب شود و به خانه بيايد ومن براي ۲دوستم که هر روز باهم به مدرسه مي رويم کيک و شکلات بخرم. شما هم براي مامانم دعا کنيد. |